من یه دخترم اما چه کنم که ....... tag:http://1gol.mihanblog.com 2018-10-20T15:53:56+01:00 mihanblog.com خبر جدید 2010-10-17T02:52:42+01:00 2010-10-17T02:52:42+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/62 hacker من می خواهم به هفت رایانه بپیوندمwww.7rayaneh.mihanblog.com


من می خواهم به هفت رایانه بپیوندم

www.7rayaneh.mihanblog.com
]]>
سوال 2010-10-06T17:07:00+01:00 2010-10-06T17:07:00+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/61 hacker شما پسرا واسه چی همش دنبال دخترا می گردین؟من یه دخترم که آخرش نفهمیدم واسه چی شما پسرا هرجا من رو می بینید می خواهید به من یا هر دختری شماره بدهید؟؟؟اگه جواب این سوال رو بلدین تو نظرات به منم بگید ممنون می شم شما پسرا واسه چی همش دنبال دخترا می گردین؟

من یه دخترم که آخرش نفهمیدم واسه چی شما پسرا هرجا من رو می بینید می خواهید به من یا هر دختری شماره بدهید؟؟؟

اگه جواب این سوال رو بلدین تو نظرات به منم بگید ممنون می شم
]]>
آموزش در آوردن سکه از نان توسط کریس انجل 2010-08-18T05:32:53+01:00 2010-08-18T05:32:53+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/57 hacker امروز سایت یک گل باز قصد دارد همراه با کریس آنجل عزیز به شما آموزش دهد که چگونه یک عدد سکه کاملا معمولی را از یک تکه نان کاملا معمولی بدون وسیله و به زیبایی کار کریس عزیز به بیرون در آورید در این بازی آنجل اول سکه را غیب کرده و سپس به شما راز در آوردن آن سکه غیب شده را از داخل نان آموزش می دهد . امروز سایت یک گل باز قصد دارد همراه با کریس آنجل عزیز به شما آموزش دهد که چگونه یک عدد سکه کاملا معمولی را از یک تکه نان کاملا معمولی بدون وسیله و به زیبایی کار کریس عزیز به بیرون در آورید در این بازی آنجل اول سکه را غیب کرده و سپس به شما راز در آوردن آن سکه غیب شده را از داخل نان آموزش می دهد .

http://handson.provocateuse.com/images/photos/criss_angel_01.jpg
]]>
دو داستان کوتاه آموزنده 2010-08-18T05:18:20+01:00 2010-08-18T05:18:20+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/56 hacker زنجیر عشق یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می کوبید که بره خونه، زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: " خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم." زن گفت: " من از سن لوئیز میام، و فقط از اینجا رد می شدم. صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن، و این واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید:" من چقدر زنجیر عشق

یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می کوبید که بره خونه، زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت:
" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."
زن گفت: " من از سن لوئیز میام، و فقط از اینجا رد می شدم. صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن، و این واقعا لطف شما بود."
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می خوند:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت. در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه، به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
" همه چیز داره درست میشه، دیگه مشكل پول نداریم، دوستت دارم، جو
!"

http://ohmymama.files.wordpress.com/2009/02/love.jpg

غرور

 

روزی درختی که شاخ و برگ زیادی داشت، برگهایش را اذیت میکرد و میگفت شما زندگیتان را مدیون من هستید و اگر من بخواهم میتوانم شما را بمیرانم. سپس شاخه هایش را تکان میداد تا برگها بریزند و برگها را به تمسخر میگرفت تا اینکه آخرین برگ از او خواست تا این کار را انجام ندهد و به او گفت که او نیز بدون برگ نمیتواند زنده بماند ولی درخت بی توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هایش را تکاند تا همان یک برگ نیز فرو افتاد. هیزم شکنی که از همان نزدیکی میگذشت با دیدن درختی بی برگ به گمان اینکه او مرده است به سویسش رفت و او را نقش زمین کرد. درخت کنار برگها سر شکسته به زمین افتاد.
درخت زندگیش را محتاج چند برگ بود ولی خودخواهیش او را نابود کرد
.

]]>
دو داستان کوتاه بسیار جالب 2010-08-18T05:12:15+01:00 2010-08-18T05:12:15+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/55 hacker عشق بورزید تا به شما عشق بورزند روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست ك عشق بورزید تا به شما عشق بورزند


روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج
تحصیلش دستفروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر
آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی مابه ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او
اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد. هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام
كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن
جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید
تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است
»

http://sites.google.com/site/kavoshgar3/HeartBubble.JPG


 اتحاد

چند سال پیش در بازی های پارا المپیک در " سیاتل " آمریکا 9 نفر در خط آغاز مسابقه دو صد متر، آماده ایستاده بودند. با شنیدن صدای تفنگ آنان شروع به دویدن کردند. در میان این افراد یک جوان دیده می شد. او در حین مسابقه به زمین افتاد ولی باز از جا برخاست و مسابقه را ادامه داد. اما بار دیگر زمین خورد. از نگرانی شروع به گریستن کرد. 8 ورزشکار دیگر با شنیدن صدای گریه پسر از سرعت خود کاستند. آنان سپس ایستادند و نزدیک پسر آمدند. دختری که مبتلا به فلج اطفال بود، به پسر گفت : می توانیم باهم کارها را بهتر انجام دهیم. 9 نفر که همگی دچار معلولیت بودند دست در دست هم حرکت کردند و مشترکاً به نقطه انتها رسیدند . همه تماشاگران در ورزشگاه ایستادند و مدت ها آنها را تشویق کردند.

]]>
دانلود تیتراژ سریال ملکوت با صدای رضا صادقی 2010-08-17T13:45:36+01:00 2010-08-17T13:45:36+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/54 hacker ملکوت نام سریالی به کارگردانی محمدرضا آهنج می باشد که در ماه مبارک رمضان از شبکه دوم سیما پخش می شود. تیتراژ پایانی این سریال توسط رضا صادقی خوانده شده است. شعر این اثر را دکتر عبدالجبار کاکائی سروده است و آهنگسازی و تنظیم آن نیز بر عهده سید بهنام ابطحی بوده است. هم اکنون می توانید این آهنگ فوق العاده زیبا و شنیدنی را از دانلودها دریافت نمایید.  برای دانلود به ادامه مطلب بروید
ملکوت نام سریالی به کارگردانی محمدرضا آهنج می باشد که در ماه مبارک رمضان از شبکه دوم سیما پخش می شود. تیتراژ پایانی این سریال توسط رضا صادقی خوانده شده است. شعر این اثر را دکتر عبدالجبار کاکائی سروده است و آهنگسازی و تنظیم آن نیز بر عهده سید بهنام ابطحی بوده است. هم اکنون می توانید این آهنگ فوق العاده زیبا و شنیدنی را از دانلودها دریافت نمایید.


  تیتراژ سریال ملکوت

برای دانلود به ادامه مطلب بروید



]]>
آموزش رایگان پاره و سالم سازی اسکناس توسط کریس انجل 2010-08-17T00:46:36+01:00 2010-08-17T00:46:36+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/53 hacker شاید تا کنون فیلم های زیادی را از پاره و سالم ساختن اسکناس دیده باشید ولی وسایت یک گل اقدام به انتشار فیلمی کرده است با همین آموزش اما با دو تفاوت اول اینکه این فیلم توسط آنجل عزیز آموزش داده می شود و دوم اینکه روش همان روش است اما با ابتکار جدید از کریس عزیز که به این بازی جذابیت زیبایی را می بخشد شما می توانید با دانلود این فیلم متوجه تفاوت دوم شوید.برای دانلود این اموزش به ادامه مطلب بروید شاید تا کنون فیلم های زیادی را از پاره و سالم ساختن اسکناس دیده باشید ولی وسایت یک گل اقدام به انتشار فیلمی کرده است با همین آموزش اما با دو تفاوت اول اینکه این فیلم توسط آنجل عزیز آموزش داده می شود و دوم اینکه روش همان روش است اما با ابتکار جدید از کریس عزیز که به این بازی جذابیت زیبایی را می بخشد شما می توانید با دانلود این فیلم متوجه تفاوت دوم شوید.


http://farsi98.com/img98/img/Criss/criss_angel.jpg

برای دانلود این اموزش به ادامه مطلب بروید


]]>
جملات پند آموز بزرگان 2010-08-17T00:16:30+01:00 2010-08-17T00:16:30+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/51 hacker ناپلئون بناپارت : هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز . آلبرت انیشتین : هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی ! اسکار وایلد : همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند . ناپلئون بناپارت : مذهب چیزی است که مانع کشته شدن پولدار بدست فقیر میشود . مارک تواین : بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی ! آلبرت انیشتین : تفاوت بین نابغه و کود http://vida1112azarabadgan.blogfars.com/fotofiles/33488.jpg

ناپلئون بناپارت : هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .

آلبرت انیشتین : هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !

اسکار وایلد : همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .

ناپلئون بناپارت : مذهب چیزی است که مانع کشته شدن پولدار بدست فقیر میشود .

مارک تواین : بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !

آلبرت انیشتین : تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد .

آلبرت انیشتین : دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم !

ماهاتما گاندی : آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی ماند .

البرت هوبارد : زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری .

آلبرت انیشتین : انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .

ژان کوکتو : ما باید به شانس ایمان بیاوریم ،‌ تا کی میتوانیم موفقیت کسانی را که دوستشان نداریم تفسیر کنیم .

آیزاک آسیموف : زندگی لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌این میان انتقال رنج آور است .

ناپلئون : اگر با دشمنی زیادبجنگی ،‌ بعد از مدتی تمام استراتژی های تو را فرا میگیرد .

 

]]>
بازمانده 2010-08-17T00:03:12+01:00 2010-08-17T00:03:12+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/50 hacker تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز http://images.veer.com/IMG/PIMG/CBP/CBP0032843_P.JPG


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

]]>
داستان برنامه‌نویس و مهندس 2010-08-16T23:56:05+01:00 2010-08-16T23:56:05+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/49 hacker یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت http://meshkati.ir/blog/wp-content/uploads/2010/03/barnamenevis-01.gif

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند. برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.


]]>
آموزش راه رفتن روی آب(رایگان) 2010-08-16T01:07:00+01:00 2010-08-16T01:07:00+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/48 hacker تا به حال حتما دیده اید که بسیاری از فروشگاه های اینترنتی اقدام به فروش راه رفتن بر روی آب میکنند و معمولا از بنر های زیر برای تبلیغ استفاده می کنند من خود نیز آن را خریدم و امروز آن را رایگان در وبسایت یک گل برای شما عزیزان قرار می دهم حتما دانلود کنید و از راز این کار با خبر شویدبرای دانلود آموزش راه رفتن روی آب به ادامه مطلب بروید تا به حال حتما دیده اید که بسیاری از فروشگاه های اینترنتی اقدام به فروش راه رفتن بر روی آب میکنند و معمولا از بنر های زیر برای تبلیغ استفاده می کنند من خود نیز آن را خریدم و امروز آن را رایگان در وبسایت یک گل برای شما عزیزان قرار می دهم حتما دانلود کنید و از راز این کار با خبر شوید

http://www.payeganltd.com/nabimages/ngoodimages/fly_3.jpg

http://1barnamenevis.ir/wp-content/uploads/2009/12/walk-on-water.png


برای دانلود آموزش راه رفتن روی آب به ادامه مطلب بروید


]]>
مسابقه ای جالب.....شما نیز اشتباه کردید؟ 2010-08-16T00:30:46+01:00 2010-08-16T00:30:46+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/47 hacker یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد. سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد،
همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است.
جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.

http://www.sportmedicine.ir/files/pics/b4b7adbcac08d6e1f6f9765ca1726d83laugh.gif
]]>
داستانی از سختی های زندگی(بسیار جالب) 2010-08-16T00:24:39+01:00 2010-08-16T00:24:39+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/46 hacker ختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند. دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خا ختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند. دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟"
دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید:
"دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند."
سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟
هویج، تخم مرغ یا قهوه؟
"
http://slowdead.tripod.com/sitebuildercontent/sitebuilderpictures/.pond/91831994.jpg.w300h317.jpg

]]>
مرگ های عجیب و شگفت انگیز دنیا 2010-08-16T00:14:29+01:00 2010-08-16T00:14:29+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/45 hacker ) آرنولد بنت: داستان نویس انگلیسی (۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت! ۲) آگاتوکلس: خودکامه سراکیوز (۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد. ۳) آلن پینکرتون: موسس آژانس کارآگاهی آمریکا (۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت. ۴) آیزادورا دانکن: ) آرنولد بنت:

داستان نویس انگلیسی (۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!

۲) آگاتوکلس:

خودکامه سراکیوز (۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.

۳) آلن پینکرتون:

موسس آژانس کارآگاهی آمریکا (۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.

۴) آیزادورا دانکن:

رقاص آمریکایی (۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.


http://gajamoo2.files.wordpress.com/2008/06/die-marg-pishbini-gajamoo2.jpg

برای خواندن تمامی این مرگ ها عجیب به ادامه مطلب بروید


]]>
راز غیب شدن مجسمه آزادی توسط دیوید کاپرفیلد 2010-08-15T01:19:39+01:00 2010-08-15T01:19:39+01:00 tag:http://1gol.mihanblog.com/post/44 hacker این شعبده بازی در چندین سال پیش توسط شعبده باز مشهور و معروف دنیا آقای دیوید كاپرفیلد انجام شد و بسیار از مردم جهان را متحیر و شگفت زده كرد . اما هم اكنون وبسایت یک گل این راز بزرگ یعنی ناپدید شدن مجسمه آزادی توسط كاپرفیلد را به شما آموزش داده و پرده از اسرار این كار بزرگ شعبده بر میدارد .برای دانلود آموزش این راز بزرگ به ادامه مطلب بروید این شعبده بازی در چندین سال پیش توسط شعبده باز مشهور و معروف دنیا آقای دیوید كاپرفیلد انجام شد و بسیار از مردم جهان را متحیر و شگفت زده كرد . اما هم اكنون وبسایت یک گل این راز بزرگ یعنی ناپدید شدن مجسمه آزادی توسط كاپرفیلد را به شما آموزش داده و پرده از اسرار این كار بزرگ شعبده بر میدارد .

http://www.iranneed.com/images//kaper3.jpg
http://mentaldimensions.files.wordpress.com/2009/03/statue-of-liberty.jpg

برای دانلود آموزش این راز بزرگ به ادامه مطلب بروید

]]>