من یه دخترم اما چه کنم که ....... http://1gol.mihanblog.com 2018-08-15T23:33:12+01:00 text/html 2010-10-17T02:52:42+01:00 1gol.mihanblog.com hacker خبر جدید http://1gol.mihanblog.com/post/62 <div style="text-align: center;"><br><br><br><font style="color: rgb(255, 0, 0);" size="6">من می خواهم به هفت رایانه بپیوندم<br><br>www.7rayaneh.mihanblog.com<br></font> </div> text/html 2010-10-06T17:07:00+01:00 1gol.mihanblog.com hacker سوال http://1gol.mihanblog.com/post/61 <font size="5"><span style="color: rgb(255, 0, 0);">شما پسرا واسه چی همش دنبال دخترا می گردین؟<br><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);">من یه دخترم که آخرش نفهمیدم واسه چی شما پسرا هرجا من رو می بینید می خواهید به من یا هر دختری شماره بدهید؟؟؟<br><br>اگه جواب این سوال رو بلدین تو نظرات به منم بگید ممنون می شم<br></span></span></font> text/html 2010-08-18T05:32:53+01:00 1gol.mihanblog.com hacker آموزش در آوردن سکه از نان توسط کریس انجل http://1gol.mihanblog.com/post/57 <font size="2">امروز سایت یک گل باز قصد دارد همراه با کریس آنجل عزیز به شما آموزش دهد که چگونه یک عدد سکه کاملا معمولی را از یک تکه نان کاملا معمولی بدون وسیله و به زیبایی کار کریس عزیز به بیرون در آورید در این بازی آنجل اول سکه را غیب کرده و سپس به شما راز در آوردن آن سکه غیب شده را از داخل نان آموزش می دهد .<br><br></font><div style="text-align: center;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="آموزش در آوردن سکه از نان توسط کریس انجل"><img style="width: 277px; height: 372px;" alt="http://handson.provocateuse.com/images/photos/criss_angel_01.jpg" src="http://handson.provocateuse.com/images/photos/criss_angel_01.jpg"></a> </div> text/html 2010-08-18T05:18:20+01:00 1gol.mihanblog.com hacker دو داستان کوتاه آموزنده http://1gol.mihanblog.com/post/56 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Tahoma"><b><font color="#800000"> <span dir="rtl" lang="AR-SA"><font size="2">زنجیر عشق</font></span></font></b><font size="2"><span dir="rtl"><b><font color="#800000"> <br> </font></b><br> <span lang="AR-SA">یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشین پونتیاکش می کوبید که بره خونه</span><span lang="fa">، </span><span lang="AR-SA">زن مسنی دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود</span>. <span lang="AR-SA">او می تونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت</span>: <br> " <span lang="AR-SA">خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من <font color="#800000"> جو</font> هستم</span>." <br> <span lang="AR-SA">زن گفت: " من از سن لوئیز میام، و فقط از اینجا رد می شدم</span>. <span lang="AR-SA">صدتا ماشین دیده باشم که از کنارم رد شدن، و این واقعا لطف شما بود</span>." <br> <span lang="AR-SA">وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد</span> <span lang="AR-SA">که بره، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت</span>: <br> " <span lang="AR-SA">شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر</span> <span lang="AR-SA">هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی</span> <span lang="AR-SA">که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه</span>!" <br> <span lang="AR-SA">چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده</span><span lang="fa">. </span><span lang="AR-SA">ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود</span>.<span lang="fa"> </span><span lang="AR-SA">او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید</span>. <span lang="AR-SA">وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود</span><span lang="fa">. </span><span lang="AR-SA">درحالیکه بر روی دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت</span>. <span lang="AR-SA">اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می خوند</span>: <br> " <span lang="AR-SA">شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر</span> <span lang="AR-SA">هم به من کمک کر، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی</span> <span lang="AR-SA">که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه</span>!" <br> <span lang="AR-SA">اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت</span>. <span lang="AR-SA">در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد</span>. <span lang="AR-SA">وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه، به آرومی و نرمی به گوشش گفت</span>: <br> " <span lang="AR-SA">همه چیز داره درست میشه، دیگه مشكل پول نداریم، دوستت دارم، <font color="#800000">جو</font></span></span></font><span dir="rtl"><font size="2">!"</font></span></font></p><div style="text-align: left;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="دو داستان کوتاه آموزنده"><img style="cursor: -moz-zoom-out; width: 294px; height: 390px;" alt="http://ohmymama.files.wordpress.com/2009/02/love.jpg" src="http://ohmymama.files.wordpress.com/2009/02/love.jpg"></a></div><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><b><span lang="fa"><font color="#800000" face="Tahoma" size="2">غرور</font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;">&nbsp;</p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Tahoma"><span dir="rtl" lang="AR-SA"><font size="2">روزی درختی که شاخ و برگ زیادی داشت، برگهایش را اذیت میکرد و میگفت شما</font></span><font size="2"><span dir="rtl" lang="AR-SA"> زندگیتان را مدیون من هستید و اگر من بخواهم میتوانم شما را بمیرانم</span><span dir="rtl" lang="fa">. </span><span dir="rtl" lang="AR-SA">سپس شاخه هایش را تکان میداد تا برگها بریزند و برگها را به تمسخر میگرفت تا اینکه آخرین برگ از او خواست تا این کار را انجام ندهد و به او گفت که او نیز بدون برگ نمیتواند زنده بماند ولی درخت بی توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هایش را تکاند تا همان یک برگ نیز فرو افتاد</span><span dir="rtl">. <span lang="AR-SA">هیزم شکنی که از همان نزدیکی میگذشت با دیدن درختی بی برگ به گمان اینکه او مرده است به سویسش رفت و او را نقش زمین کرد</span>. <span lang="AR-SA">درخت کنار برگها سر شکسته به زمین افتاد</span>. <br> <span lang="AR-SA">درخت زندگیش را محتاج چند برگ بود ولی خودخواهیش او را نابود کرد</span></span></font><span dir="rtl"><font size="2">.</font></span></font></p> text/html 2010-08-18T05:12:15+01:00 1gol.mihanblog.com hacker دو داستان کوتاه بسیار جالب http://1gol.mihanblog.com/post/55 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Tahoma"><b><font color="#800000"> <span dir="rtl" lang="AR-SA"><font size="2">عشق بورزید تا به شما عشق بورزند</font></span></font></b><font size="2"><span dir="rtl"><b><font color="#800000"> </font></b></span></font></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"><br> <span lang="AR-SA">روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> تحصیلش دستفروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد</span><span dir="rtl">. <br> <span lang="AR-SA">دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی مابه ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم</span><span dir="rtl">» <br> <span lang="AR-SA">سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند</span><span dir="rtl">. <br> <span lang="AR-SA">دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> شد. هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت</span><span dir="rtl">. <br> <span lang="AR-SA">سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید</span><span dir="rtl">. <br> <span lang="AR-SA">آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود</span><span dir="rtl">. <br> <span lang="AR-SA">زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند</span><span dir="rtl">: <br> «<span lang="AR-SA">بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است</span></span></font><span dir="rtl"><font size="2">»</font></span></font></p><div style="text-align: left;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="عشق بورزید تا به شما عشق بورزند"><img style="cursor: -moz-zoom-in; width: 365px; height: 273px;" alt="http://sites.google.com/site/kavoshgar3/HeartBubble.JPG" src="http://sites.google.com/site/kavoshgar3/HeartBubble.JPG"></a></div><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><br><font face="Tahoma"><span dir="rtl"></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">&nbsp;<b><font color="#800000"><span lang="fa">اتحاد</span></font></b></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><font face="Tahoma"><span dir="rtl" lang="AR-SA"><font size="2">چند سال پیش در بازی های پارا المپیک در " سیاتل " آمریکا 9 نفر در خط آغاز مسابقه دو صد متر، آماده ایستاده بودند</font></span><font size="2"><span dir="rtl">.<span lang="fa"> </span><span lang="AR-SA">با شنیدن صدای تفنگ آنان شروع به دویدن کردند. در میان این افراد یک جوان</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> دیده می شد. او در حین مسابقه به زمین افتاد ولی باز از جا برخاست و مسابقه را ادامه داد. اما بار دیگر زمین خورد. از نگرانی شروع به گریستن کرد</span><span dir="rtl">.<span lang="fa"> 8</span> <span lang="AR-SA">ورزشکار دیگر با شنیدن صدای گریه پسر از سرعت خود کاستند. آنان سپس ایستادند و نزدیک پسر آمدند</span>.<span lang="fa"> </span> <span lang="AR-SA">دختری که مبتلا به فلج اطفال بود، به پسر گفت : می توانیم باهم کارها را بهتر انجام دهیم</span>.<span lang="fa"> 9 </span><span lang="AR-SA">نفر که همگی دچار معلولیت بودند دست در دست هم حرکت کردند و مشترکاً به</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> نقطه انتها رسیدند . همه تماشاگران در ورزشگاه ایستادند و مدت ها آنها را تشویق کردند</span></font><span dir="rtl"><font size="2">.</font></span></font></p> text/html 2010-08-17T13:45:36+01:00 1gol.mihanblog.com hacker دانلود تیتراژ سریال ملکوت با صدای رضا صادقی http://1gol.mihanblog.com/post/54 <div style="text-align: center;"><div style="text-align: right;">ملکوت نام سریالی به کارگردانی محمدرضا آهنج می باشد که در ماه مبارک رمضان از شبکه دوم سیما پخش می شود. تیتراژ پایانی این سریال توسط رضا صادقی خوانده شده است. شعر این اثر را دکتر عبدالجبار کاکائی سروده است و آهنگسازی و تنظیم آن نیز بر عهده سید بهنام ابطحی بوده است. هم اکنون می توانید این آهنگ فوق العاده زیبا و شنیدنی را از دانلودها دریافت نمایید.<br><br><br></div>&nbsp; <a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="دانلود تیتراژ سریال ملکوت با صدای رضا صادقی"><img title="بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |khafan.ir" src="http://funshad.com/Pics/FunShad.Com-20100814-c15da1f2b5e5ed6e6837a3802f0d1593.jpg" alt="تیتراژ سریال ملکوت" width="400" height="469"></a><br><font style="font-weight: bold; color: rgb(51, 0, 153);" size="2"><br style="background-color: rgb(255, 255, 102);"><span style="background-color: rgb(255, 255, 102);">برای دانلود به ادامه مطلب بروید</span></font><br><br><br></div> text/html 2010-08-17T00:46:36+01:00 1gol.mihanblog.com hacker آموزش رایگان پاره و سالم سازی اسکناس توسط کریس انجل http://1gol.mihanblog.com/post/53 <font size="2">شاید تا کنون فیلم های زیادی را از پاره و سالم ساختن اسکناس دیده باشید ولی وسایت </font><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="">یک گل</a><font size="2"> اقدام به انتشار فیلمی کرده است با همین آموزش اما با دو تفاوت اول اینکه این فیلم توسط آنجل عزیز آموزش داده می شود و دوم اینکه روش همان روش است اما با ابتکار جدید از کریس عزیز که به این بازی جذابیت زیبایی را می بخشد شما می توانید با دانلود این فیلم متوجه تفاوت دوم شوید.<br><br><br></font><div style="text-align: center;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="آموزش پاره و سالم سازی اسکناس توسط کریس انجل"><img alt="http://farsi98.com/img98/img/Criss/criss_angel.jpg" src="http://farsi98.com/img98/img/Criss/criss_angel.jpg"></a><br><font style="font-weight: bold; color: rgb(51, 51, 255);" size="2"><br><span style="background-color: rgb(255, 255, 0);">برای دانلود این اموزش به ادامه مطلب بروید</span></font><br></div><font size="2"><br></font> text/html 2010-08-17T00:16:30+01:00 1gol.mihanblog.com hacker جملات پند آموز بزرگان http://1gol.mihanblog.com/post/51 <div style="text-align: center;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="جملات پند آموز بزرگان "><img style="width: 234px; height: 273px;" alt="http://vida1112azarabadgan.blogfars.com/fotofiles/33488.jpg" src="http://vida1112azarabadgan.blogfars.com/fotofiles/33488.jpg"></a><br><br><div style="text-align: right;"><p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span dir="rtl"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; color: green;" lang="AR-SA"> ناپلئون بناپارت :</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> <span style="color: navy;">هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .</span><br> <br> <span style="color: green;">آلبرت انیشتین :</span> <span style="color: navy;">هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی !</span><br> <br> <span style="color: green;">اسکار وایلد : </span><span style="color: navy;">همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند .</span><br> <br> <span style="color: green;">ناپلئون بناپارت :</span> <span style="color: navy;">مذهب چیزی است که مانع کشته شدن پولدار بدست فقیر میشود .</span><br> <br> <span style="color: green;">مارک تواین :</span> <span style="color: navy;">بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !</span><br> <br> <span style="color: green;">آلبرت انیشتین : </span><span style="color: navy;">تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد .</span><br> <br> <span style="color: green;">آلبرت انیشتین :</span> <span style="color: navy;">دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم !</span><br> <br> <span style="color: green;">ماهاتما گاندی :</span> <span style="color: navy;">آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی ماند .</span><br> <br> <span style="color: green;">البرت هوبارد : </span><span style="color: navy;">زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری .</span><br> <br> <span style="color: green;">آلبرت انیشتین :</span> <span style="color: navy;"> انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند .</span><br> <br> <span style="color: green;">ژان کوکتو :</span> <span style="color: navy;">ما باید به شانس ایمان بیاوریم ،‌ تا کی میتوانیم موفقیت کسانی را که دوستشان نداریم تفسیر کنیم .</span><br> <br> <span style="color: green;">آیزاک آسیموف :</span> <span style="color: navy;">زندگی لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌این میان انتقال رنج آور است .</span><br> <br> <span style="color: green;">ناپلئون :</span> <span style="color: navy;">اگر با دشمنی زیادبجنگی ،‌ بعد از مدتی تمام استراتژی های تو را فرا میگیرد .</span></span></span></p> <p dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">&nbsp;</span></p></div> </div> text/html 2010-08-17T00:03:12+01:00 1gol.mihanblog.com hacker بازمانده http://1gol.mihanblog.com/post/50 <div style="text-align: center;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="داستان کوتاه"><img style="width: 336px; height: 336px;" alt="http://images.veer.com/IMG/PIMG/CBP/CBP0032843_P.JPG" src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/CBP/CBP0032843_P.JPG"></a><br><br><br><div style="text-align: right;"><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"><span lang="AR-SA">تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد</span>.<span lang="fa"> </span><span lang="AR-SA">او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد</span><span lang="fa">. </span><span lang="AR-SA">سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد</span><span dir="rtl">.</span></font></font><br><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"> <span lang="AR-SA">اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود</span><span dir="rtl">.</span></font></font><br><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"> <span lang="AR-SA">از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟</span> "</span></font></font><br><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"> <span lang="ar-sa">چند</span><span lang="AR-SA"> روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد</span>.<span lang="fa"> </span><span lang="AR-SA">مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟</span><span lang="fa"> </span><span lang="AR-SA">آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم</span>.</span></font></font><br><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"> <span lang="AR-SA">وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم</span> ..........</span></font></font><br><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"> <span lang="AR-SA">چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است</span>.</span></font></font><br><font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"> <span lang="AR-SA">پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند</span></font><span dir="rtl"><font size="2">.</font></span></font><br></div><br> </div> text/html 2010-08-16T23:56:05+01:00 1gol.mihanblog.com hacker داستان برنامه‌نویس و مهندس http://1gol.mihanblog.com/post/49 <p style="text-align: center; unicode-bidi: embed;" dir="rtl"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="داستان کوتاه"><img style="width: 231px; height: 230px;" alt="http://meshkati.ir/blog/wp-content/uploads/2010/03/barnamenevis-01.gif" src="http://meshkati.ir/blog/wp-content/uploads/2010/03/barnamenevis-01.gif"></a></p><p style="text-align: right; unicode-bidi: embed;" dir="rtl"><span dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA">یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۵</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۵</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید </span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۵</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند. برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۵</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۳</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> پا دارد و وقتى پائین می‌آید </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۴</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۳</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA">۵</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"> دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">.</span></span></p><p style="text-align: left; unicode-bidi: embed;" dir="rtl"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="داستان کوتاه"><br></a></p> text/html 2010-08-16T01:07:00+01:00 1gol.mihanblog.com hacker آموزش راه رفتن روی آب(رایگان) http://1gol.mihanblog.com/post/48 <font size="2">تا به حال حتما دیده اید که بسیاری از فروشگاه های اینترنتی اقدام به فروش راه رفتن بر روی آب میکنند و معمولا از بنر های زیر برای تبلیغ استفاده می کنند من خود نیز آن را خریدم و امروز آن را رایگان در وبسایت </font><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="">یک گل</a><font size="2"> برای شما عزیزان قرار می دهم</font> حتما دانلود کنید و از راز این کار با خبر شوید<br><br><div style="text-align: center;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="آموزش راه رفتن روی آب(رایگان)"><img style="width: 489px; height: 338px;" alt="http://www.payeganltd.com/nabimages/ngoodimages/fly_3.jpg" src="http://www.payeganltd.com/nabimages/ngoodimages/fly_3.jpg"></a><br><br><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="آموزش راه رفتن روی آب(رایگان)"><img alt="http://1barnamenevis.ir/wp-content/uploads/2009/12/walk-on-water.png" src="http://1barnamenevis.ir/wp-content/uploads/2009/12/walk-on-water.png"></a></div><span style="background-color: rgb(255, 255, 153);"><br><br></span><div style="text-align: center; color: rgb(102, 0, 204);"><font size="3"><span style="background-color: rgb(255, 255, 153); font-weight: bold;">برای دانلود آموزش راه رفتن روی آب به ادامه مطلب بروید<br><br><br></span></font> </div> text/html 2010-08-16T00:30:46+01:00 1gol.mihanblog.com hacker مسابقه ای جالب.....شما نیز اشتباه کردید؟ http://1gol.mihanblog.com/post/47 <font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"><span lang="AR-SA">یک روزنامه انگلستان مسابقه خوانندگان را برگزار کرد و قول داد به کسی که در این مسابقه پیروز شود، جایزه کلانی خواهد داد</span>.<span lang="fa"> </span><span lang="AR-SA">سوأل مسابقه این بود که یک بالون حامل سه دانشمند بزرگ جهان است. یکی از</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> آنها دانشمند علم حفاظت از محیط زیست و یکی از آنها دانشمند بزرگ انرژی اتمی و یکی دیگر دانشمند غلات است. همه کارهایشان بسیار مهم است و با زندگی مردم رابطه نزدیک دارند و بدون هر کدام زمین با مصیبت بزرگی مواجه خواهد شد. اما بدلیل کمبود سوخت، بالون بزدوی به زمین می افتد و باید با بیرون انداختن یک نفر، از سقوط خودداری کند. تحت همین وضعیت شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟</span><span dir="rtl"><br> <span lang="AR-SA">بسیاری پاسخ های خود را ارسال کردند. اما وقتی که نتیجه مسابقه منتشر شد،</span></span><span dir="rtl" lang="AR-SA"> همه با تعجب دیدند که پسر کوچکی این جایزه کلان را کسب کرده است</span><span dir="rtl">.<br> </span></font><span dir="rtl" lang="AR-SA"><font size="2">جواب او این بود : سنگین ترین دانشمند را بیرون بیاندازید.<br><br></font></span></font><div style="text-align: left;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="سوال سخت؟؟؟"><img alt="http://www.sportmedicine.ir/files/pics/b4b7adbcac08d6e1f6f9765ca1726d83laugh.gif" src="http://www.sportmedicine.ir/files/pics/b4b7adbcac08d6e1f6f9765ca1726d83laugh.gif"></a> </div> text/html 2010-08-16T00:24:39+01:00 1gol.mihanblog.com hacker داستانی از سختی های زندگی(بسیار جالب) http://1gol.mihanblog.com/post/46 <font face="Tahoma"><font size="2"><span dir="rtl"><span lang="AR-SA">ختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند</span>. <span lang="AR-SA">بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند</span>. <span lang="AR-SA">پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند</span>.<span lang="fa"> </span><span lang="AR-SA">سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند</span>.<span lang="fa"> </span> <span lang="AR-SA">دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد،</span> <span lang="AR-SA">هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت</span>.<span lang="fa"> </span> <span lang="AR-SA">سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟</span>" <br> <span lang="AR-SA">دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه</span>."<br> <span lang="AR-SA">پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند</span>. <span lang="AR-SA">هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید</span>. <span lang="AR-SA"> دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید</span>: <br> "<span lang="AR-SA">دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند</span>. <span lang="AR-SA">هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند</span>. <span lang="AR-SA">پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند</span> <span lang="AR-SA">ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند</span>." <br> <span lang="AR-SA">سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟</span> <br> <span lang="AR-SA">هویج، تخم مرغ یا قهوه؟</span></span></font><span dir="rtl"><font size="2">"<br></font></span></font><div style="text-align: left;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title=" داستانی از سختی های زندگی"><img alt="http://slowdead.tripod.com/sitebuildercontent/sitebuilderpictures/.pond/91831994.jpg.w300h317.jpg" src="http://slowdead.tripod.com/sitebuildercontent/sitebuilderpictures/.pond/91831994.jpg.w300h317.jpg"></a></div><font face="Tahoma"><span dir="rtl"><font size="2"><br></font></span></font> text/html 2010-08-16T00:14:29+01:00 1gol.mihanblog.com hacker مرگ های عجیب و شگفت انگیز دنیا http://1gol.mihanblog.com/post/45 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">) </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> آرنولد بنت</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">: </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> داستان نویس انگلیسی (۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">! </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA">۲</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">) </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> آگاتوکلس</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">: </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> خودکامه سراکیوز (۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">. </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA">۳</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">) </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> آلن پینکرتون</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">: </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span dir="rtl"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> موسس آژانس کارآگاهی آمریکا (۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">. </span></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA">۴</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">) </span> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> آیزادورا دانکن</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">: </span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"> <span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; direction: rtl;" lang="FA"> رقاص آمریکایی (۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد</span><span dir="rtl" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">. <br></span></p><div style="text-align: left;"><br><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="مرگ های عجیب و شگفت انگیز دنیا"><img alt="http://gajamoo2.files.wordpress.com/2008/06/die-marg-pishbini-gajamoo2.jpg" src="http://gajamoo2.files.wordpress.com/2008/06/die-marg-pishbini-gajamoo2.jpg"></a><br><br><div style="text-align: center;"><span style="color: rgb(51, 51, 255); font-weight: bold;"><font size="3"><span style="background-color: rgb(255, 255, 153);">برای خواندن تمامی این مرگ ها عجیب به ادامه مطلب بروید</span></font></span><br><br><br></div></div> text/html 2010-08-15T01:19:39+01:00 1gol.mihanblog.com hacker راز غیب شدن مجسمه آزادی توسط دیوید کاپرفیلد http://1gol.mihanblog.com/post/44 <font size="2">این شعبده بازی در چندین سال پیش توسط شعبده باز مشهور و معروف دنیا آقای دیوید كاپرفیلد انجام شد و بسیار از مردم جهان را متحیر و شگفت زده كرد . اما هم اكنون وبسایت <a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="">یک گل</a> این راز بزرگ یعنی ناپدید شدن مجسمه آزادی توسط كاپرفیلد را به شما آموزش داده و پرده از اسرار این كار بزرگ شعبده بر میدارد .<br><br></font><div style="text-align: left;"><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="راز غیب شدن مجسمه آزادی توسط دیوید کاپرفیلد"><img alt="http://www.iranneed.com/images//kaper3.jpg" src="http://www.iranneed.com/images//kaper3.jpg"></a><br><a href="http://1gol.mihanblog.com/" target="" title="راز غیب شدن مجسمه آزادی توسط دیوید کاپرفیلد"><img style="width: 185px; height: 247px;" alt="http://mentaldimensions.files.wordpress.com/2009/03/statue-of-liberty.jpg" src="http://mentaldimensions.files.wordpress.com/2009/03/statue-of-liberty.jpg"></a><br><div style="text-align: center;"><font style="color: rgb(51, 51, 255);" size="2"><span style="background-color: rgb(255, 255, 153); font-weight: bold;"><br>برای دانلود آموزش این راز بزرگ به ادامه مطلب بروید</span></font><br></div> </div>